نشست 169- سید صالح حسینیان  

درخواست حذف این مطلب
*شماره نشست: 169 *شهرستان: قزوین * کتابخانه: عارف * ماه برگزاری: مهر یک-*کتاب: حیله شاگردان * نویسنده: پرویز امینی * معرفی کننده: سید صالح حسينيان * ناشر: * سال نشر: 1394 *موضوع: ادبیات متن معرفی ....... کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان هاي آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: حکایت می شود در دیاری، معلمی سخت گیر و خشن به بچه ها درس می داد. از قرار معلوم، فاصله خانه معلم تا کلاس درس به اندازه یک وجب دست بود؛ بنابراین

ادامه مطلب  

داستان مسیر سخت پولدار شدن . داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن  

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، ی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند د! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق هاي دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورش تگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم!

ادامه مطلب  

داستان زیبا و آموزنده آرزوی دانه  

درخواست حذف این مطلب
داستان زیبا و آموزنده آرزوی دانه دانه کوچک بود و ی او را نمی دید. سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید، اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: “من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .” اما هیچ جز پرنده ها یی که قصد خوردنش را داشتند یا ه هايی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می د، به او توجهی نمی کرد. دانه خ

ادامه مطلب  

دو چیز صالح و دو چیز فاسد از نظر طب ی 95/8/9  

درخواست حذف این مطلب
دو چیز صالح و دو چیز فاسد از نظر طب ی صادق ع: دو چیز صالح است که وارد بدن نمی شود،مگر اینکه هر فاسدی را صالح میکند. و دو چیز فاسدی است که وارد بدن نمی شود، مگر هر چه صالح است فاسد می کند.آن دو صالح:انار و آب جوشانده ولرم شده. و آن دو فاسد:پنیرو القدیدالغاب(گوشت فریزشده، سوسیس،کالباس،پیتزا) کافی جلد 6

ادامه مطلب  

داستان آموزنده خشم  

درخواست حذف این مطلب

داستان آموزنده خشم.......anger instructive story  

درخواست حذف این مطلب

داستان آموزنده تاجر و باغ زیبا  

درخواست حذف این مطلب
داستان آموزنده تاجر و باغ زیبا مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد… تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افت

ادامه مطلب  

گل شبنم کل نیامد.......ذوبیتی های صالح سید یوسفی...  

درخواست حذف این مطلب
گل شب نم گل نیامد ...................برای بوسه وبازی نیامد چرا رحمی نکرد بر صالح زار...................به جان دادن شدم راضی نیامد صالح نگاه دو چشم ناز دیدم...................نگوکه نرگس شیراز ذیدم لبت غنچه قدت رعنا ودلجو.....................نگاز مهوشم طناز دیدم صالح بلند بالا و کرمانیم نیامد......................به لب جونم رسید جونم نیامد میرم زار میزنم از بیوفایی.....................خدایا جان وایمانم نیامد صالح بیا عاشق شدم عاشق به روی..........دل سر گشته ام در تار مویت چه میدانی تو حال عاشق زار.....

ادامه مطلب  

داستان آموزنده یاد گرفتن از اشتباهات........................learn from mistakes story  

درخواست حذف این مطلب

داستان آموزنده یاد گرفتن از اشتباهات........................learn from mistakes story  

درخواست حذف این مطلب

پا یا کفش؟!!  

درخواست حذف این مطلب
داستان آموزنده:پا یا کفش ؟! چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پا یا کفش ؟! کفش هايش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود . ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :... چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند!

ادامه مطلب  

داستان کوتاه سبدی پر از گردو و ارزش سبد  

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار د ده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این د ده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم د ده پشت سر هم صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی ه

ادامه مطلب  

کتاب داستان عاشورا در کتابخانه عمومی عارف قزوینی معرفی و بررسی شد  

درخواست حذف این مطلب
تاب " داستان عاشورا" اثر: محمد سعید بهمن پور در جمع دانش آموزان مدرسه رشادت و با استقبال گسترده آن ها توسط ناهید حبیبی مسئول کتابخانه معرفی و بررسی شد. به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه هاي عمومی استان قزوین، در این جلسه کتاب هاي مفید ویژه نوجوانان برای مخاطبان معرفی گردید. کتاب داستان عاشورا که روایتی مصور از داستان کربلاست که اگرچه به زبانی ساده بیان شده، اما با استناد به منابع تاریخی نگاشته شده است، نویسنده در این کتاب می کوشد تا حما

ادامه مطلب  

داستان آموزنده هدف زندگی  

درخواست حذف این مطلب

نشست 169 - حسام غیاثوند  

درخواست حذف این مطلب
*شماره نشست: 169 *شهرستان: قزوین * کتابخانه: عارف * ماه برگزاری: مهر دو-*کتاب: آینه * نویسنده: پرویز امینی * معرفی کننده: حسام غیاثوند * ناشر: پرویز * سال نشر: 13 94 *موضوع: ادبیات متن معرفی ....... کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان هاي آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: بازار کنعان شلوغ بود. در میان مردم مردی بلندقامت در بازار به دنبال چیزی می گشت. مرد به هر دکانی که می رفت، ناامید ازآنجا بیرون می آمد. سرانجام مرد ب

ادامه مطلب  

داستان آموزنده لیوان را زمین بگذار  

درخواست حذف این مطلب
داستان آموزنده و زیبای لیوان را زمین بگذار ی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم گفت: من هم بدون وزن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه ا

ادامه مطلب  

داستان آموزنده هدف زندگی.......the purpose of life is instructive story  

درخواست حذف این مطلب

داستان  

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد مردی که در اتاقش را قفل می زد می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت وج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان د ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند . پادشاه د...

ادامه مطلب  

معرفی کتاب ( میهمان شرمسار)  

درخواست حذف این مطلب
نویسنده: پرویز امینی , تصویرگر: فرهاد جمشیدی موضوع : داستانهاي فارسی ناشر : محل نشر : تهران معرفی کوتاه: کتاب مصور حاضر اقتباس از داستان هاي آموزنده مثنوی مولوی برای گروه سنی «ب» و «ج» است. در بخشی از این داستان می خوانیم: روزی، عده ای از کافران از راه دوری به راه افتادند تا به مسجد برسند و در آنجا میهمان و یارانش شوند. وقتی به رسیدند رو به ایشان د و گفتند: «اگر راست می گویید و خیلی میهمان نواز هستید ما بینوایان را به میهمانی دعوت کنید.» روبه یارا

ادامه مطلب  

داستان  

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار عیادت مرد ناشنوا از همسایه ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او ص را نمی شنود باید از پیش پرسش هاي خود را طراحی کند و جواب هاي بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من ا...

ادامه مطلب  

جملات آموزنده درباره تعلیم و تربیت  

درخواست حذف این مطلب
جملات آموزنده درباره تعلیم و تربیت ▪ در طبیعت و اخلاق انسانی هیچ ضعف و انحرافی نیست که با تعلیم مناسب اصلاح نشود. ▪ دلهايی که روی آن کلمه تقوا و محبت نوشته شده به هرجایی که بخواهند پرواز می کنند و کائنات در مقابل آنها سرتعظیم فرود می آورند.

ادامه مطلب  

داستان آموزنده  

درخواست حذف این مطلب
بیاموزیم... از شخصی پرسیدند: روزها و ت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی؟

ادامه مطلب  

پا یا کفش؟!!  

درخواست حذف این مطلب
داستان آموزنده:پا یا کفش ؟! چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پا یا کفش ؟! کفش هايش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود . ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :... چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند!

ادامه مطلب  

معرفی کتاب کلت 45  

درخواست حذف این مطلب
کلت 45 ، نوشته حسام الدین مطهری ،انتشارات آرما این اثر داستان خانواده ای را در دهه 1350 دنبال می کند که وارد فعالیت هاي می شوند. این اتفاق روند زندگی آنها را تحت تاثیر خود قرار می دهد. فعالیت هاي این خانواده به سازمان منافقین (مجاهدین خلق) گره می خورد و حوادث تا سال 1360 ادامه می یابد. «صالح» پسر خانواده فیروزی است و «مینو» دختر این خانواده. پدر و مادر مینو توسط ساواک دستگیر می شوند و این دو هر کدام در خانواده ای رشد پیدا می کنند. صالح در خانواده ای ا

ادامه مطلب  

**داستان نمک در ازان **  

درخواست حذف این مطلب
داستان نمک در ازان (( ما سه تایی رفتیم تخت نمک موته . نمک بیاریم . نیم روز بود که دیدیم هفت هشت تا بچه میمه ایی آمدند و گفتند دارید چکار می کنید ؟ گفتیم نمک جارو می کنیم . یکیشون گفت : اینجا زمین هاي میمه است . ما نمی گذاریم نمک ببرید . مش میرزا صالح ( پدر رمضانعلی صالح ) گفت شما بنشینید چوب بر داشت یورش برد . چار پنجتایی شون دَر رفتند چوب بلند کرد یکیشون را بزنه. اینم رفت دَر بره چنان با چوب زد که ا ا از زیر شکم رفت اونور در اومد . میرزا از روی پرید اینور

ادامه مطلب  

داستان کوتاه و آموزنده  

درخواست حذف این مطلب
باورها گویند روزی ی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهايی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من مال او هستم، نه دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، باورهاي او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

ادامه مطلب  

ابا صالح دلم سامان ندارد  

درخواست حذف این مطلب
با صالح دلــــم سامان نـــدارد.... مگر هجر تــو را پایـــان نـــدارد ابا صالـــح بیـــا دردم دوا کــن..... مرا از دیدنـــت حاجــت روا کن ابا صالح مـــرا با روسیــــاهی .... به خود راهم بده با یک نگاهی ابا صالح فقیــــرم من فقیـــرم ..... بده دستی که دامانت بگیـــرم ابا صالح تو خوبی مـن بدم بــد ..... مرا از درگهــــت ردم مکــن رد اباصالح چه خوش زیبنده باشد ..... کـه تو لعل لبت پر خنـده باشد ابا صالح عزیـــــز آل یاسیـــــن ..... بیا درجمع ما یک لحظه بنشین

ادامه مطلب  

با سلام و درود برای دوستان  

درخواست حذف این مطلب
خیلی دوست داشتم یک مطلب مفصلی در باره کتابخانه صالح آباد بنویسم ولی چه کنم که مجالی برای نوشتن وجود ندارد در این مدت که در خدمت دوستان صالح آبادی بودم خاطرات خوش زیادی برایم به جای ماند و تجربیات زیادی اندوختم ..... افکار و ایده هاي بسیاری برای کتابخانه و شهر صالح آباد داشتم ولی امکانات سخت افزاری و فضای مناسب برای اجرا فراهم نشد امیدوارم دوستان جدید ما در کتابخانه با کار مضاعف پاسخگوی نیازهاي مراجعان و اهالی فرهنگ دوست کتابخانه صالح آباد با

ادامه مطلب  

رکوردهای شخصیتی و اجتماعی و ظاهری  

درخواست حذف این مطلب
پولدار ترین و مغرورترین:قاسم بن محمد منور-............چاقترین:سمیر بن ملا علی............خج ی ترین:عامر بن ملا علی..........دروغگوترین:سیروس بن عباس یالی........کثیفترین:عقیل بن عصاف............عصبی ترین:علی بن صالح............زشترین:بگون بن علی بن عباس یالی.........فاسدترین:ابراهیم بن عبدالواحد بن زایر ایوب............با سوادترین محمد بن کاظم بن صالح....مکار و نامردترین:عصاف بن صالح

ادامه مطلب  

10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)  

درخواست حذف این مطلب
10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم) ژولیده نیشابوری می گوید: در زمان شاه شعری در مدح گفتم. ساواک دستگیرم کرد. گفتم شعر در مورد حسین ع است. ماه مبارک رمضان بود. شب مرا وارد زندان د. از سحر چیزی نخورده بودم. از زندانبان خواستم آب و غذایی به من دهد. او با تمس گفت: به حسین ع بگو: برات چلو مرغ بیاورد. ساعتی نگذشت که پیرمردی را به زندان پرت د. بقچه کوچکی که دستش بود از دستش افتاد و قل خورد و جلوی پای من متوقف شد. بقچه را باز . دیدم قابلمه ای از چلو مرغ است. گفتم:

ادامه مطلب