آلبالوپلو پزیدم  

درخواست حذف این مطلب
وحشتناک خوشمزس!دامادمون میگه کدبانو شدی!:-)

ادامه مطلب  

ذهن...  

درخواست حذف این مطلب
امروز داشتیم حرف میزدیم... گفتم م گفته اگه نامزد یا ت تو یه کشور دیگه است و دوریش اذیتت میکنه میتونم بفرستمت یه سال بری پیشش و از راه دور کار کنی.... گفت واه...برای چی ت اینو گفته... نگفتم چون شب قبلش یه هو همه دنیا به من پیام دادن پس کی ازدواج میکنی و منم فرداش به م گفتم میخوام زود برم ازینجا و اونم دلیلش رو پرسیده.... شب قبلش مامانم گفت مادر دیگه وقتشه شوهر و بچه داشته باشی...بسه درس خوندن... دامادمون پیام داده اینقدر غرق اون کشور و زندگی تنهاییت میشی

ادامه مطلب  

عشقولانه بازی های خواهرم و شوهرش منو هوایی می کنه  

درخواست حذف این مطلب
سلام من یک دختر ۲۴ ام ، دلم گرفته حس . راستش من بچه که بودم تو دوره های سنی حساس متاسفانه با صحنه های مستهجن زیادی مواجه شدم همین باعث شد چشم و گوشم باز شه و زود بالغ شم. خلاصه اینکه تو سن ۱۷ سالگی به خاطر جو نامهربونی و ناراحت کننده ای که تو خونه و دوستای مدرسم ایجاد شد دچار بحران روحی شدم ، چون استعدادشو داشتم شروع به خیال بافی های عاطفی ، چون دچار خلا عاطفی شده بودم . همش تصور می که کاش شبا یکی بغلم میکرد و بوسم میکرد و عاشقانه دوسم میداشت. اون م

ادامه مطلب  

اربعین حسینی  

درخواست حذف این مطلب
سلام وقت بخیر خوبین؟ امروز از صبح در حال جنب و جوش هستیم از صبح اول یه دوش بعد صبحانه بعد از اون هم رفتم شیرینی گرفتم یه چهار کیلو و با داداشم بنر ها رو زدیم ماشالله تو محل ما همه دارن از کربلا میان ان شاالله قسمت همه بشه پدر جان زنگ زدیم همدان بودن حدودا طرفای ظهر ان شاالله قرار برسن خونه از سمت ما اون ایی که من میدونم پسر دامادمون رفته و همچنین شوهر و شوهر و همسایه هامون ان شاالله همه تو این راه ها باشن اربعین حسینی رو به همه تسلیت میگم ان شاال

ادامه مطلب  

سوتی  

درخواست حذف این مطلب
مامانبزرگم فوت کرده بابای دامادمون زنگ زده تسلیت.حالا سوتی های من تو این 2دقیقه مکالمه: پسرم خدا بیامرزدشون:خواهش میکنم خدا بندگان شمارو هم رحمت کنه!! کی فوت : ب عصر! ببخشید پسرم مزاحم شدم خ ظ:خواهش میکنم مزاحم هستید خ ظ.! قیافه من بعد از قطع :o-o

ادامه مطلب  

لاریجان-آبگرم  

درخواست حذف این مطلب
دیروز صبح ساعت ٧به پیشنهاد خواهرم اینا به اتفاق مامان جون باباجونم و مادرم(مامان و بابای مادرم) اومدیم آبگرم لاریجان. صبحانه رو پلور خوردیم(شهری که آبمعدنی پلور رو تولید میکنه) مثل ٦سال پیش هتل لوتوس رو رزرو کرده بودیم که است آبگرم داره. کلا این شهر از سوء مدیریت رنج میبره! از بچگی که میومدیم اینجا تا حالا، همون دهاتی هست که بود!! مقایسه مس ه ایه بین آب معدنی لاریجان ایران و آبمعدنی باد سورساخ سوییس!! :))))) بعداز ناهار یه خورده استراحت کردیم و رف

ادامه مطلب  

یعضی ها فرشته ان  

درخواست حذف این مطلب
بعضی وقتا، بعضی آدما که میمیرن، اصلا دلت نمیخواد باور کنی. یعنی اصن نمیتونی که باور کنی. شوهر م که فوت کرد برام کابوس بود. ولی حالا که گذشته نبودنش و احساس نمی کنم. حتی وقتی رفته بودم خونشون حس می رفته مسجد و الانا بر میگرده. آدم خوبی که هیچ جز خوبی ازش به یاد نداره. مادر بزرگم میگه حسن تو این چهل سال که دامادمون بوده یکبار فقط یکبار ازش تلخی و بدی ندیدم. یک چیز بدی میخوام بگم. ولی اگه پسر بزرگم فوت کرده بود انقد ناراحت نمیشدم که شوهر خالم. خیلی خو

ادامه مطلب  

لبخند رضا  

درخواست حذف این مطلب
داستانک: لبخند رضا تا آن روز تنها پسر خانه بودم خواهرم از خیاطی مش رمضون مرخصی گرفته بود .مادرم علی مون رو دنیا آورده بود ننه بزرگم با قمر خانم زن مش رمضون جنب مادرم بودن منم پام تو گچ .خواهرم گفت تا بابا از کویت نیاد نه ...ننه گفت مرد که داریم فقط پاش ش ته .بقیه خواهرام خندیدند . لنگ لنگان رفتم تو حیاط زیر نخل کبکاب جنب تنور مادرم نشستم و گفتم خدایا چه وضعیه ...خدا اشک رو صورتم رو داد پایین و گفت : بچه کوچولوی تنگستونی رضا جان لبخند بزن. قول می دی .گف

ادامه مطلب  

اعتراف می کنم خنده دار  

درخواست حذف این مطلب
اعتراف می کنم خنده دار اعتراف می کنم یه بار با دوستم توی خیابون بودیم بعدش یکی باهاش سلام علیک کرد منم بهش گفتم : این اسکول کی بود بهش سلام کردی؟ اونم گفت : دامادمون بود . . . اعتراف می کنم وقتی بچه بودم سرنگ رو عقب می کشیدم تا پر از باید بشه بعدش به ح ون می زدم و بدبخت بیچاره 4 برابر می شد بعضی هاشون هم می ترکیدن اگه دوست دارین که با هم تبادل لینک کنیم اینجا رو کلیک کنین.

ادامه مطلب  

این روزا  

درخواست حذف این مطلب
خواهرم تصمیم گرفتن بقیه ی ج ه رو خودشون ب ن. خواهرم که فعلا بابت پایان نامه و درسش سر کار نمیره، شوهرش گفته، من روم نمیشه دیگه خونه تون بشینم. خونه رهن کنیم، هرچی هم بابات یده کافیه، خودم قسطی می م.فقط یخچال و اتو ن یده بابا و پلاستیک و ده ریز آشپزخونه که خیلی قیمت نداره. ولی بازم خوبه که به فکر افتاده....بابا مخالفه که برن رهن و اجاره. میگه، بشینن تا خونه ب ن. منم گفتم، بهترین کار اینه که وقتی دارن میرن مسافرت، ما ج ه اش رو برداریم ببریم، وسایل

ادامه مطلب  

سایه سر  

درخواست حذف این مطلب
خلاصه داشتم روی مخ شوهرم کار می تا راضی ش کنم که با هم بریم، یهویی زهرا بهش زنگ زد و با گریه و روحیه ی داغون بهش گفت که زنداداشش توی راه برگشت از کربلا، هنوز نرسیده به قم که مسکن ش اونجا هست،تصادف می کنه و درجا میره به حال کما.اما عجیب بود که راننده ، که برادر زهرا بوده، هیچ اتفاقی براش نمی افته و حتی بچه ی کوچک یک ساله ی اونهاهم که بغل مادرش بود، خون از دماغ ش هم جاری نمیشه. ولی زنداداش زهرا که از قضا زن خیلی خیلی خوبی هم بوده، بیهوش میشه.یک هفته

ادامه مطلب  

جدیدا چشَم شووور شده :دی  

درخواست حذف این مطلب
تو این مسافرت چند روزمون یکی از روزاش رفتیم بغل یه زاده نشستیمو گفتیم استراحت کنیم وهندونمونو بخوریم :دی بعد یه پسر بچه ریزه میزه تپل با مزه با لپهای قرمز بود منم خو عشق بچه کلا بعد یهو گفتم الان دلووم میخاد پسره بیاد پیشمو لپاشو گاز بگیرم هنو حرفم تموم نشده بود بچه هه خورد زمین بعد دامادمون گفت چقد چشت شووره تو خداروشکر چیزیش نشد گفتم بزار یبار دیگه امتحان کنم بینم همینطوره که تو میگی باز یه دختر 8 - 9 ساله اومد چنان راه میرفت که نگو یهو گفتم چ

ادامه مطلب  

شلوغ  

درخواست حذف این مطلب
طرفای 11 رسیدن . با این توضیح که مادر دامادمون فوت شدن و بشون خبر داده بودن.  شاید اگه فاتحه ای درکار نبود امروز هم نمیومدن.  آنقدر به آقا خوش گذشته که از تعریفش کلی لذت حس میشه . همونقدر که اون خوش من پر از بغض و غمم.  صبح بلند شدم کارام . غذا پلو عدس آماده . یکی از خواهرها زنگ زد گفت اشکال نداره ما میریم فاتحه، عروسم بیاد تا عصر پیش شما !!! از عصبانیت نمیدونستم چه کنم خندیدم و گفتم خوش اومد.  خب تو که نمیخواستی بری مراسم تو خونه ت مینشستی آخ

ادامه مطلب  

تولد تکه  

درخواست حذف این مطلب
غروب روز ۲۸ آذر دختر برادرم به اتفاق مادرش و اعضای خانواده اش اومد بالا و همینطور که داشت دست می زد و شعر تولدت مبارک رو می خوند، اومد داخل. یهویی ت شد.یه نگاهی به مبل های کنار هال کرد و گفت عه! جان! پس دختر بزرگت کو؟ دامادت؟ شوهرت؟ مامانجان؟ حتی پسرت هم نیست!حس تعجب کرده که چرا واسه تولدم هیچکی نیومده!گفتم مدیر نیستش، رفته خونه ی مامانش شیفت!دخترم هم تا غروب بوده و تازه رسیده خونه و خیلی خسته بود، فعلا نیومد.مامانجان هم خونه ی پدربزرگم شیفته. و

ادامه مطلب  

از عروسی تا خورش بادمجون  

درخواست حذف این مطلب
چهارشنبه عروسیِ پسر مه. نه! داداشیم، که تنها شش ساعت از من کوچکتره : ) دوست نداشتم واسه مجلسش لباس ب م ولی با اصرارای بقیه کوتاه اومدم و یه پیرهن یدم. قشنگه ^_^ ساده اما شیک : ) به دلایل منکراتی ع شو نمیذارم :دی امروز با مامان خانم و خواهرمو یسنا خانوم رفتیم بازار و یه کفشم واسه لباسم یدم. این دسته گل کوچولویی رو که میبینید، تو عروسی یکی از اقوام آقا دامادمون به دختران مجرد میدادن ^_^ وقتی اومدیم خونه، کفشا رو با لباسم پوشیدم و یه چرخ واسه مامانم زدم.

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
سلام به نفسا چه خبر؟ منم خوبم مشغول درس و کار وحالا یه جوری میگم کار انگار کارخونه دارم. امروز دوتا مشتری واسه ناخن داشتم خیلی ذوقم ولی خیلی خسته از ساعت 12 شروع تا۶ طول کشید گردنم داره فقط تیر میکشه. درس هم که مشغولشم بیشتر دارم نمونه سوالاتی که مربوط به بانک هست رو میخونم چون فرصتی برای خوندن کتاب ندارم. بچه ها دارم از تبلت پست میذارم ببخشید اگر فونتا قاطی میشه گاهی. رمزی هم نمیشد بنویسم. ب رفتیم مهمانی خونه مادر شوهر آجی. بعد یه آقای مسنی از ف

ادامه مطلب  

تولدم بود ...  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همگی ؛ دیروز تولدم بود و من یه جشن کوچولو گرفتم امسال با خیلی از دوستام قرار گذاشتیم روز تولدمون یه دورهمی بگیریم ( چون بیشترمون دیگه سال دیگه میرفتیم ) تو جشن تولد من : فاطمه ، زهرا ، دختر هام و ... بودن خواهرم خیلی زحمت کشید ، دو تا کیک خوشگل و یه ژله ی خوشمزه و گرم مجلس و ... دامادمون هم که یه کیک بسیار خوشمزه برام ید که دستشون درد نکنه خیلی خوشحال شدم بعضی از دوستامو دیدم از جمله : یکی از دوستام که اسباب کشی می به قم و دوست عزیز دیگه که یه ج

ادامه مطلب  

خیانت  

درخواست حذف این مطلب
امروزساعت3.30نیمه شبه ک من دوباره با دیدن خو از سیما ازخواب بیدارشدم دفعه قبل خوابم بی اعتنای ب من بودک گفتم خواب صبحه وووو....ولی الان اینخواب منا ازرختخوابم جوری بلند کرد ک هرگزاین حال بیدارنمیشدم خواب دیدم سیمای من با برادرعلی اقا دامادمون دوست شده وحمیدبچه خواهرمم میدونه واطلاع ازهمه چی داشت من تافهمیدم با حسن وحمید درگیری شدید وحرفهای ک من ازفقط سیمای خودم میشنیدم را فهمیدم واون سیگار کشیدن این چند وقتشه ک مطابقت با حرف اینان بود ازخوا

ادامه مطلب  

روانپزشکی...  

درخواست حذف این مطلب
بعد از شنیدن قصه ی بیمارای بخش روانپزشکی دلم میخواد آروم بشینم یه گوشه و بابت تمام دفعاتی که به شرایط و سختی های زندگیم غُر زدم توبه کنم... قصه ی دختر بیست و دوساله ی دانشجوی پرستاری که پدر و مادرش هردو از سالهای پیش از تولدش اعتیاد داشتن و حالا تحت تاثیر مواد متعددی که مصرف می دچار بدبینی به این تنها فرزند مجردشون شده بودن و اجازه نمیدادن درسش رو ادامه بده و میگفتن باید بشینی تو خونه تا عروس بشی...دختری که گفت به خونه ی خواهرم پناه بردم ولی پدر

ادامه مطلب  

الحمدلله علی کل حال  

درخواست حذف این مطلب
از سرکار زنگ زدم به آقای، گفتم چی شد؟ گفتن "هیچی، از اتاق عمل اومده، پیوند نزدن." گفتم "چقدره؟" گفتن "یه بند انگشت" با خودم گفتم بازم خدا رو شکر که یه بند انگشته. تو بی خبری هزار و یک فکر . می گفتم معلوم نیست از کجا قطع شده! معلوم نیست یه انگشته، دو انگشته، سه انگشته! اصلا از کجا معلوم که کل دستشو نبریده باشه!!! آخه مامان و آقای اصلا حوصله ی پشت تلفن حرف زدن رو نداشتن. حالا بگین چی شد؟ اومدم خونه، دیدم مامان و آقای خونه ان و دامادمون رفته پیش داداشم. م

ادامه مطلب  

عیدتون مبارک  

درخواست حذف این مطلب
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام:)چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم بری اینجا و بعضیا تنگیده بود...خیلییییییییی:(امروز خیلی دلم گرفته جاتون خالی مسافرت رفتیم مشهدخب بذارین از اول بگم29 اسفند ساعت 10 شب رسیدیم اصفهان...سال تحویلم توی راه بودیم:(( سالی ک ن ت از بهارش پیداست...)2 عید هم با خونواده مادرمم رفتیم سمت مشهد..جاتون خالی عالیییییییییییییییییی بود....مخصوصا با وجود نی نی منای عزیزمممم حدیث و

ادامه مطلب  

تعطیلاتی پراز بدوبدو  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه عزیزان کل هفته گذشته تنها بودم سرکار دامادمون که با خواهرو بچه ها رفته بودن مسافرت خارج از ایران  مدیر عامل هن به اصطلاح رفته بود کارخانه شیراز ولی سر از مشهد درآورده بود من مونده بودم وحوضم تو محل کار ولی همه کارهام رو با برنامه انجام دادم مواقع ضروری هم با ایمو به دامادمون زنگ میزدم وکارهارو رفع ورجو می خلاصه چهارشنبه ساعت ۱/۳۰ ظهر خواهراینا بلیط داشتن به طرف ایران منم سریع رفتم خانه تا کارها رو راست وریست کنم مامان با وعر

ادامه مطلب  

درددل  

درخواست حذف این مطلب
ب قبل از خواب با همکلاسی صحبت میکردیم که پرسیدم: خواهرت کی برمیگرده؟گفت: یازده شهریور بلیط داره.گفتم: یعنی ده روز دیگه. مگه قرار نبود تا پایان شهریور بمونه؟ گفت: دامادمون برای این تاریخ براشون بلیط گرفته!گفتم: عجب! من هنوز براش چیزی ن یدم.گفت: برای چی؟ گفتم: به عنوان تشکر از سوغاتی که برام آورد.تعارفاتی کردیم و کمی حرف زدیم و گوشی رو قطع !اما هرکاری خوابم نبرد.توی قلبم و مغزم آشوب بود.فکرهای مس ه ای که میومد تو سرم.قرار بود توی زمانی که خواهرش

ادامه مطلب  

شب ارزوها  

درخواست حذف این مطلب
سلام ۵شنبه رفتین خونه ابجی اینا اخه مراسم پختن اش دندونی برای اقا حسین بود خوش گذشت چون مصادف شده بود با شب ارزوها من و همسره عزیزتراز جانم تصمیم گرفتیم روزه بگیریم ولی حیف که افطار پیش هم نبودیم خونه خواهری بعداز افطار تصمیم به این شد که این شب رو بخونم که بعد با یکی از دختر جاری های خواهرم بخونیم اخه ما خیلی ارتباط نزدیک داریم باهاشون خلاصه کلی نشستیم خوندیم البته تو حیاط بعد چون مردای فامیل یواش یواش داشتن میومدم برای شام ما هم مجبور شدیم

ادامه مطلب  

گودبای پارتی وا هفته ای شلوغ  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبانچهارشنبه طبق روال همیشه نوه کوچیکی میامد خانه ما ولی ایندفعه مامان رفته بود خانه خواهر تا باهم دلمه ببپیچن منم با دامادمون عصری رفتم برای ناهار هم سالاد ماکارونی اورده بودم سرکار از بس گرمه فقط غذاهای خنک میچسبه عصر که رفتم خانه خواهر اونا تازه میخواستن ناهار بخورن منم یکی دوتا دلمه خوردم انقدر خوابم میامد اون روز انقدر گرمم بود که سرم درد گرفته بود نوه کوچیکه خوابش برد جلوی تلویزیون مامان هم با دوستش عصر قرار بود بره بیر

ادامه مطلب  

یه روز ایزی  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبان ایشالا شهریور خوبی داشته باشید وحس کیف کنید از روزهای  آ تابستانما امسال تابستان هیچ سفری نرفتیم ولی در عوض پول هامون رو جمع کردیم دادیم از مابهترون ( برادر شوهرخواهر ومدیر عامل) در کمال پررویی رفتن اروپا گردی چون برای ما حرامه از نظر اوشون ولی برای اونا حلال اونم نه یه هفته بلکه یک ماه خدایا خودت حال دل همه رو خوب کن.عارضم خدمتتون که به فکرم رسید برای اینکه به محرم هم نزدیک میشیم وسالگرد ازدواج خواهری هم ۱۸ شهربور عقدشون

ادامه مطلب  

وارونگی  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه عزیزان  باخواهرها ودامادمون رفتیم وارونگی خوبی بو ی عجیب من وبرد به فکر تا مدت ها بعداز بغضی تو گلوم بود که دوست نداشتم حرفی بزنم اروم تو ماشین نشستم وتا خانه جسمم وذهنم تو سینما مونده بود وهمش داشتم به ادم هایی فکر می که تو خیلی از زندگی ها همینطورین اول یاددوست گرگانیم افتادم که همه کارها رو به دوش میکشه وبقیه میان مثل مهمون ومیرن خیلی براش ناراحتم یعنی دختر تا ازدواج نکرده هر دلش بخواد هرچی بهش میگه واین از پایان چهارشنبه ه

ادامه مطلب  

ح پرواز  

درخواست حذف این مطلب
به نامت ای بهترین دوست ... زدم بیرون... اهل موسیقی نیستم زیاد ...تفننی چند ماه یکبار یه دو سه تا گوش بدم مگه! اما اونروز چندتا غمگین و چند تراک قرآنی هم ریختم توو گوشیم و هندزفری برداشتم و بی هدف شروع به راه رفتن و گوش دادن... از کنار آدمها بی تفاوت تر از همیشه میگذشتم... پاهام درد میکرد..اما نمیتونستم بشینم... پارکهای اطراف رو رفتم و یه بازارچه نزدیک خونمونه، ازونجام رد شدم و رفتم اتوبوسرانی... نه، اتوبوسرانی رو هم رد و رفتم نزدیک خونه خواهرم..ازونجام

ادامه مطلب  

اتفاقات این هفته  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبان  ا شب خواهردوست گرگانیم پیام داد از ترمینال آرژانتین راحت تری یا جای دیگه ؟ منم گفت برای چی گفت از دامغان براتون پسته اوردیم میخوام براتون بفرستم منم گفتم آرژانتین بهتره خلاصه روز شنبه کلی باهم تلفنی صحبت کردیم وشوهرش هم بیجکش رو برام تلگرام کرد منم گفتم یکشنبه برسه دستم باهات تماس میگیرم خلاصه یکشنبه صبح انقدر از ترمینال به من زنگ زدن که دیوانه شدم از دستشون گفتم خودم پیک میفرستم پیک شرکت رو فرستادم کارت ملی ام رو هم ب

ادامه مطلب  

همه جور نوشت  

درخواست حذف این مطلب
سلام میدونم خیلیییی وقته ننوشتم...نمیدونم خواننده دارم یا نه. اما مینویسم زندگی ادامه داره...مادر بزرگ همسر هم فوت شد و من و همسر دیگه واقعا بدون مادر بزرگ شدیم.. من کماکان مدرسه میرم و اتفاقات ریز و درشت هم در اونجا افتاد موقع امتحان پایان ترم اول سر امتحان درس من یه دانش اموز سرتق ورقه شو برداشت و برد حالا کل راهروی مدرسه دوربین مدار بسته است واقعا چه رویی چه حماقتی میکنن خلاصه مدیر مون و من سر این موضوع کلی بخث مون شد من میگفتم صورت جلسه بشه و

ادامه مطلب  

من و این روزام  

درخواست حذف این مطلب
این روزا همه به شهر گردی و ید گذشت با خواهر بزرگم رفتم و کل ید برای خودش و آرمیتا کرد با مامان سوشیان رفتم اونم کل یدش کرد البته توی دو مرتبه هم ید غذایی و هم پوشاک با فاطی و فری هم دوستم محبوبه هم همینطور خودمم این بین یه چیزایی یدم شلوار و لوازم آرایش و این مانتو هم خواهرم برام هدیه داد البته چند وقت پیش که من یادم رفت بزارم کلیک پایان نامه هم تحویل دادیم و کارشناسی هم تموم شد تقریبا کلیک یه ویروس هم افتاده تو سیستمم و پوشه ع ای شخصیم و همه حذف

ادامه مطلب  

بعداز کلی ننوشتن  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همگی ایشالا که روزهای خوبی داشته باشید.چندوقتی بود ننوشته بودم دلم برای اینجا تنگ شده بود از صبح کلی حرف تو ذهنم دارم مرور میکنم که بنویسم جونم براتون بگه که شنبه رفتم کلاس پیلاتسم رو دوباره ثبت نام ورفتم از ماشین خواهری تشک پیلاتسم رو برداشتم ورفتم یه ورزشی واومدم خانه خواهر چون شوهرش رفته بود یت ومن موندم پیشش وشب برف شروع کرد به اومدن وتا صبح همه جا سفیدپوش شد حالا فکر کنید من با کتونی روز شنبه رفته بود و خانه خواهر موندم نمی دونس

ادامه مطلب  

درهم برهم  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبان چندروزه خیلی آروم نیستم برع چهره ام که خیلی ریل نشان میده ولی از درون مثل یه گدازه اتیشم اول دلم برای دوستم آشتی جون خیلی غمناکه وهر وقت بهش فکر میکنم قلب بد می لرزه امیدوارم خدا بهش کمک کنه .دوم اینکه الان نزدیک ۴۳ سال از عمرزندگی پدرومادرم میگذره بعداز این همه سال برای کوچکترین کاروتصمیم بهم میریزن آرامش رو شلوع میکنند وتمام اتفاق های گذشته رو برای هم رو میکنند طرف هرکدوم رو هم بگیری یه جوری بهت نگاه میکنند انگار جن

ادامه مطلب  

خدا حافظ .. 119  

درخواست حذف این مطلب
دیگه نه حوصله ی نوشتن و دارم ,نه خوندن ..مدتی نیستم .البته مدتش معلوم نیست .شاید هم برای همیشه ..یه چیزایی هست که احساس می کنم اگر نگم ,تهش کره میشه و ولم نمیکنه ..اول این که همیشه از خودم متنفر بودم .لعنت به من ,که هیچوقت بلد نبودم چه جوری باید دوست داشته باشم .بلد نبودم چه جوری باید ابراز احساسات کنم ..بلد نبودم خودم و کنترول کنم و راستشو نگم..و لعنت به من که حتی بلد نبودم چه جوری باید فراموش کنم .که فکر میکنم هر چی میخوام باید به راحتی و بدون هیچ درد

ادامه مطلب  

سفر  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبانخیلی وقت بود دلم سفر میخواست سفر خارج از ایران ولی هروقت برنامه میرختم یه جوری بهم میخورد وجور نمیشد ایندفعه که خواهر گفت که قراره برنامه بزاره بریم خیلی ذوق ن وسپردم دست خدا وخودش تا روزی که قرار بود بریم به هیچی فکر ن فقط بیخیال وبدون هیچ تصویری خواهر قرار بود بچه هاش رو بزاره پیش مامان وبابا  منم از سرکار اوندم خانه تند تند وسایل هامون رو با خواهری چیدیم وساعت ۱۰ خواهروشوهرش اومدن بچه هاشون رو اوردن وسایل هاشونو گذاشت

ادامه مطلب  

حال این روزای من..  

درخواست حذف این مطلب
اول قبل همه چیز سال 1394 رو به تک تک دوستانی که به اینجا سر می زنن تبریک میگم و امیدوارم سال خیلی خوبی براتون باشه و به تمام آرزوهاتون برسید و ایی که عاشق نشدن توی این سال جدید عاشق بشن تا طعم شیرین عشق و یه همراه خوب رو بچشند.چهار روزی هست که من و بابام باهمیم یعنی مامانم نیست. خب چرا نیست چونکه با خواهرم و همسرش و بچه هاش رفته مسافرت شیراز..راستش یه هفته قبل سال نو شوهرخواهرم مرتب به خونمون زنگ میزد و با مامانم صحبت میکرد که با بابام همراه اونا ب

ادامه مطلب  

یاد روزهای خوب...  

درخواست حذف این مطلب
الان تقریبا 14 روزه که تموم شد و درست 14 روزه که از اتاق و خوابگاه و دوستان و خاطره های خوب خوابگاه جداشدیم .. این روزا خیلی دلم واسه اتاق و بچه ها تنگ شده حس میکنم همه بچه ها الان خوابگاه هستن و من اومدم خونه ..همش حس میکنم باید برم خوابگاه ولی صد حیف که دیگه دیر شدهههههههه اینقد دلم هوس غذاهایی که 4 نفری با رقابت شدیدی میخوردیمشون تنگ شد .دلم واسه مینا تنگ شد واسه جارو اش واسه شیطنت هاش واسه درس خوندناش موقع امتحان ..اخی مرضیه رو نگو تک زدناش ..جرو

ادامه مطلب  

جای خالیت  

درخواست حذف این مطلب
دو سه روزه میخوام بیام اینجا اما فرصت نمیشه خواستم بیام از یکشنبه 24 مرداد بنویسم که ساعت 19:15 مترو تئاتر شهر قرار داشتیم خیلی خوب بود ، سرکارم که کار پیش اومد و کمی دیر اومدم بیرون و عصبی شدم از اینکه کمتر میشه تایم با هم بودنمون ، اما به هر حا خوب بود تو سالن مترو واسه اولین بار با لباس فرمت دیدمت . . . بی آرایش ، ساده ، خیلی ماه تر شده بودی وقتی دیدمت قند تو دلم آب شد بعدم که رفتیم همون اطراف نزدیک وجی شماره 7 مترو ، و ژامبون خوردیم من همیش دوست داش

ادامه مطلب  

اخیرا ...  

درخواست حذف این مطلب
توجه کردین اخیرا کامنتهای من رو به افوله و چیزی نمیخواد به صفر برسه!شاید چون زیادی حرف میزنم حوصله تونو سر بردم.شایدم چون اصلا بحث جذ نیستن.شایدم ازم دلخورین که مثل قدیما نمیام وبلاگهاتون.میتونم دلیلشو براتون بگم بعد کلی غر بزنم تا حالم خوب بشه.این روزها خیلی خیلی خیلی خیلی حالم بده. بسیاااار.حسم میگه واسه ی هم مهم نیست که خوب بشم یا نه. هر به درد خودش گرفتاره کی وقت میکنه به دیگران فکر کنه.من افسردگی شدید گرفتم. دارو مصرف میکنم. زودرنج شدم. گر

ادامه مطلب  

♥روز پدر با تاخیر مبارک♥  

درخواست حذف این مطلب
شاید روزی شاهزاده رویاهایم را پیدا کنم اما . . . پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند پـدرم تـنـهـا کـسـی است کـه بـه مـن ثـابـت کـرد بـی شک ، مـردهـا هـم مـی تـوانـنـد فـرشـتـه بـاشـنـد پدر یعنی: هرچه باشد روزهایت سخت من هستم خی تخت سلامتی همه باباها پدر یعنی اولین مردی که دخترش عاشقش می شود عاشقتــم بابایــــی دست همیشه آغوش نیست؛ گاهی امنیت است مثل دست پدر بهم گفتند “پدرت ” را در یک جمله توصیف کن هرچه فکر نتوانستم نوشتن خوبی هایت جمله ای نیست

ادامه مطلب  

۲۴۱  

درخواست حذف این مطلب
هوففففففففففففف چقدر جون کندم تا تونستم بالا ه وارد پنل کاربری شم . قبلا با تبلت می نوشتم . چون رمزش سیو بود به طور خ ر وارد بخش مدیریت میشدم . اما مدتیه تبلت جان مریض احواله و هر یک خط که می نویسم خود به خود میره تو صفحه هات دیگه .بالاجبار تصمیم گرفتم اعصابمو خاکشیر نکنم با لپ تاب آپ کنم .اممممممممما هر کار رمزو به یاد نمیوردم نهایتا مجبور شدم دست به تنبون ایمیلم شم !حالا بگذریم دیروز روز بسیار سگی داشتم . خواهرم یکی دو هفته است بعد از چند ماه در

ادامه مطلب  

شلوار  

درخواست حذف این مطلب
از وقتی پدرم رفته ،بعضی شبها ما میریم خونه ی مادرم و شب رو اونجا پیش مادرم میخو م .داداشم که کلا اثاث کشی کرد اومد خونه ی پدریم نشست که مادر تنها نباشه ,بابامینا یه مستاجر داشتن که سال به دوازده ماه کرایه نمیداد ,بابام هم کاری باش نداشت ,بعد از فوت پدرم داداشم عذر مستاجر رو خواست و خودش اومد پیش مادرم ,اگرچه من هنوز تو فکر مست ون هستم و با خودم فکر میکنم شاید اون الان تو دردسر افتاده باشه و یکم سختش شده باشه. راستش فکر میکنم ایا پدرم که اینهمه

ادامه مطلب  

ریزه میزه  

درخواست حذف این مطلب
تولد هشتمین شیعیان ؛ حضرت رضا (ع) مبارک من تو خونمون دختر ریزه میزه ای هستم کفشی که اونروز یدم فرشته میخواست بپوشش تا نصف پاش هم نرفت بعد تو پاش کرده بود میگفت کفش سیندرلا تو پای آناستازیا امروز رفتیم خورموج اولین امتحان که حسابداری پیشرفته2 بود دادیم 4 تا سوال داده بود الان که فکر میکنم فقط یه سوالش کامل جواب دادم یکی دیگش که خیلی بهش امیدوار بودم از دم بخاطر یه 1 ناقابل اب شد برای برگشت ما همیشه میانبر میزنیم به پلیس راه برنخوریم اما ایندفعه

ادامه مطلب  

آغاز سال ۹۶  

درخواست حذف این مطلب
سلام بر همه عزیرای دل سال نو مبارک بهتزین هارو در این سال جدید براتون آرزو دارم .قبل سال تحویل از ساعت ۹ صبح مرتب خانه رو شروع کردیم کلی کار داشتیم خواهری هم همه رو دعوت کرده بود سال تحویل خانه شون به صرف سبزی پلو ماهی وآغاز سال ۹۶ خانواده ما+ وپسر +خانواده +پسر ام که فوت کرده من وخواهری وبرادر جان با ماشین برادر رفتیم سرراه گل یدیم پسر هم یه گلدون خوشگل ید ومامان اینا هم از این گلدون بنفش های بزرگ یده بودن وکلی دورهم قبل از اینکه اینا بیان کلی ع

ادامه مطلب  

ریزه میزه  

درخواست حذف این مطلب
تولد هشتمین شیعیان ؛ حضرت رضا (ع) مبارک من تو خونمون دختر ریزه میزه ای هستم کفشی که اونروز یدم فرشته میخواست بپوشش تا نصف پاش هم نرفت بعد تو پاش کرده بود میگفت کفش سیندرلا تو پای آناستازیا امروز رفتیم خورموج اولین امتحان که حسابداری پیشرفته2 بود دادیم 4 تا سوال داده بود الان که فکر میکنم فقط یه سوالش کامل جواب دادم یکی دیگش که خیلی بهش امیدوار بودم از دم بخاطر یه 1 ناقابل اب شد برای برگشت ما همیشه میانبر میزنیم به پلیس راه برنخوریم اما ایندفعه

ادامه مطلب  

دلخوشی هام کم نیست....  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه خوبان پنجشنبه مامان وبابا و صبح ساعت ۸ رفتن به طرف باغ عمو من وخواهری وبرادر اعلام کردیم نمیایم از هفته قبل هم قرار بود با خواهرها بریم باغ کتاب چون تعریفش رو زیاد شنیده بودم صبح که حاضر شدم واومدم سرکار وقرارشد خواهر خبر بده که کی بریم خواهروبچه هاش با دختر وپسرش ساعت ۱۰ رفته بودن ۱۱ به من زنگ زد که بیاین منم با خواهری ساعت ۱۲ اسنپ گرفتیم ورفتیم نیم ساعته رسیدیم اول که وارد شدیم کلی از ورو خوشمون اومد همه جا پر نور بود وخنک اول

ادامه مطلب  

دهه سوم آبان 1395  

درخواست حذف این مطلب
سلام و عرض ادب خدمت شما همراهان همیشگی . خب امروز یک آذر هست و همه دوستای قدیمی میدونن که یکم آذر برای من یادآور چه داستانی هست و الان فعلا باهاش کاری نداریم ولی ان شاالله عمری باقی بود بعد از زایمان یکم راجع بهش حرف دارم... (دیروز این قسمت ها رو نوشتم هههه)الان فعلا بریم سراغ تعریفی جات که وقت تنگه، بله! هیلا قشنگه، بلهپنج شنبه همونطور که گفتم خونه مامانم اینا پست قبلی رو گذاشتم و طرفای شب منتظر بودم شووری بیاد که زنگ زد حالش بده و ح اسهال استفر

ادامه مطلب  

روزمرگی  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه دوستای خوبم ایشالا که دلاتون گرم ولباتون خندون باشه با این هوای ابری چطورین؟خداروشکر انقدر گرمه که رسیدم به مرحله پخت کامل وهمینطور پیش بره دیگه چیزی ازمون باقی نخواهد ماند.چند وقتی بود یه جور اساسی اتاقم رو تمیز نکرده بودم ویه گوشه مغزم همش داشت آلارم میداد چهارشنبه که وپسرش اومدن خانمون واز اون طرف هم خواهری وپسرهاش هم اومدن گفتم بیخیال تمیز کاری الان این سه تا پسر می تر ن خانه رو با رفتیم یه پاساژی نزدیک خانمون هست که کلی هرچ

ادامه مطلب  

چه زود اومدم :))  

درخواست حذف این مطلب
سلام و صد سلامچهارشنبه که پست قبلی رو نوشتم از بس مطلب رو هم تلنبار شده بود که حس خسته شدم تا همه رو بنویسم. فکر کنم قشنگ سه ساعت یا سه ساعت و نیم ریکاوری روزهای گذشته تو ذهنم و نوشتنشون طول کشید اینه که گفتم تا وقت هست و حال دارم این مدت رو بنویسم بلکم دوباره بیافتم روی منظم نوشتن  البته فکر نکنید آسون هستا همین الان که مینویسم یکی شون کله اش رو معده مه و اون یکی پاش رو مثانه  یعنی ببینید با چه مرارتی دارم مینویسم هههههه. خب درسته که 5

ادامه مطلب  

سرکاری  

درخواست حذف این مطلب
دلی دارم که دست از عشقبازی بر نمی دارد / نمی داند که کار عشق بازی بر نمی دارد دلم از بس برای این و اون سوخت تبدیل به خا تر شد و حالا تنها یادگار دلم اتش زیر خا تر است(هنگامه) میدونید چرا خدا ما رو سبزه آفرید ؟؟؟ چون میخواست زیاد به دل نزینم نه سفید و نه سیاه. همیشه تازگی داشته باشیم( هنگامه) چشام سگ که نداره ، اسب هم نداشت ، فک کنم بز دیگه داره ( هنگامه) ******* خدا نکنه من و فرشته بخوایم با هم بریم ید کارمون اذیت این و اون میشه بعد اونم دختر ول جیه و من ا

ادامه مطلب